پارسا پارسا ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 24 روز سن داره
مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 11 روز سن داره

پارسا و مهرسا

بعضی از روزها

بعضی از روزهای سرد زمستان گذشته را ما اینگونه میگذراندیم هر چند هم که زیاذ سرد نبود اما ما زیاد اهل بیرون رفتن نیستیم و باید یکجور خودمون رو تو خونه سرگرم میکردیم   بچه ابرنگ ندیده تا حالا و اینطوری بهش دقت میکنه و اینطوری وارد عمل میشه با تمام توان قلم مو را فشار میده پسرک عاشق آشپری هست ...
29 فروردين 1394

اتلیه

در روزهای پایانی سال93 با کمک خاله مهربان بچه ها به اتلیه رفتیم که این هم نتیچه کار باز هم از خاله جان بسیار متشکر هستیم   ...
29 فروردين 1394

قشم

  امسال هم بعد از یک هفته که در تهران بودیم به جزیره قشم رفتیم           امسال هم بعد از یک هفته که در تهران بودیم و حسابی خوش گذراندیم پدر جان باید میرفتند سر کار و طبق روال سالهای قبل در ایام نوروز همه با هم رفتیم قشم سر کار امسال هم خیلی خوش گذش پارک محوطه در ویلا در مسیر رستوران در استخر مجموعه کنار دریا جنگلهای حرا و چاهگو و بقیه روزها هم مهرسا و مامان میرفتند خرید و پارسا با بابا میرفتند سر کار و بعدش هم استخر ...
29 فروردين 1394

عیدی

امسال پارسا و مهرسا اهر کدام عیدی ها مجزا داشتند و یک عیدی مشترک به جز وجه نقد پارسا یک تیر و کمان که البته این جایزه ی حفظ هفت تا سوره قران هم بو د مهرسا هم یک کالاسکه و عیدی مشترکشان هم یک لگو بود به جز عیدی های مامان و بابا هر جایی رفتند هم حسابی عیدی گرفتند اما مهرسا انگار براش اینظور جا افتاده بود که مهمانی های این روزها در انتها قسمت عیدی دارند تا میخواستیم بیاییم میگفت " عییدی" پارسا هم بعضی جاها که خجالت نمیکشید قران از حفظ میخوند و جایزه هم میگرفت ...
29 فروردين 1394

سال 94

پارسا پنجمین بهار رو تجربه میکنه و مهرسا دومین بهار . آماده برای عیددیدنی رفتن درپایان روز اول پارسا فراتر از انتظار ما ظاهر شد و حسابی مهمانی امد اما اخرین خونه ای که رفتیم پارسا به پدرش میگفت تو رو خدا دیگه بریم خونه پ. ن:پارسا هنوز هم عاشق خونه هست و ماندن در خانه رو به هر جایی ترجیح میده مهرسا هم که هنوز عاشق بیرون رفتن هست اما خواب بهش امان نداد و تا سوار ماشین شدیم به خواب رفت ...
29 فروردين 1394

در تکاپوی سال نو

نزدیک سال نو که میشه هر کی یکجوری به تکاپو میافتن بزرگترها یکجور و کوچکترها هم جور دیگر در مرکز خرید در خانه هر سال تخم مرغها رو پارسا به تنهاییرنگ میکرد امسال مهرسا هم به کمکش اومد تا حسابی تخم مرغ ها رو خوشگل کنن ...
29 فروردين 1394

پایان 21 ماهگی

در پایان 21 ماهگی مهرسا تجربه جدیدی کسب کرد 20 اسفند شروع پروزه سه روز اول فقط در طول روز درگیر بودیم و بعد به شب هنگام هم رسید بله درسته ! مهرسا در طی یک هفته ااز شیر گرفته شد کاری خیلی سخت که با همکاری پدر مهربونش انجام شد چون اگه مامان میخواست این کار رو انجام بده اصلا از لحاظ روحی نمیتوانست کمکی باشه چون از شیر گرفتن بچه ها واقعا برای مادرها کار سخت تری هست تا خود بچه ها مهرسا خیلی وابسته شده بود به شیر و شب ها 3 تا 4 بار و گاهی بیشتر شیر میخورد در طول روز هم که تا خوابش میگرفت و میخواست بخوابه  طلب شیر میکرد و به قول خودش " نی" میخواست اینم مهرسا که حسابی پکر هست ...
29 فروردين 1394

شطرنج به سبک پارسا!

چندوقتی میشه پارسا به شطرنج علاقه پیدا کرده طوری که تا میگه حوصله ام سررفته خودش میگه اصلا بریم "چطرنج"بازی کنیم! اما از آنجا که بپه ما تحمل شکست ندارد که هیچ و باید همیشه برنده یا نفر اول در هر کار و ورزش و مسابقه ای باشد حریفش در شطرنج نمیتواند زیاد مهره های پارسا را بزند! این عکس مربوط به یکی از مسابقه های مامان و پارسا هست با این توضیحات فکر میکنم کاملا مشخصه مهره های مشکی متعلق به کی هست؟ در پایان این بازی که فقط برای من مهره شاه مانده بود و دیگه کیش و مات شده بودم پارسا با حالتی متفکرانه به من گفت مامان چرا یکجوری بازی میکنی که میبازی؟ خب یاد بگیر که خوب بازی کنی! ...
18 بهمن 1393

چهارسالگی

روزی رو یادم می اید که حتی به راحتی نمیتوانستی دستانت را تکان بدهی و حالا برای برگزاری تولدت برنامه ریزی میکنی چه زود روزها میگذرند و من هنوز آن تصویر روز تولدت را در خاطر میگذرانم و حالا در چهارسالگی تمام رویای تو پلیس شدن هست یک پلیس از نوع نیروی انتظامی آخه پارسا خیلی رنگ سبز رو دوست داره   و همراه پلیس که در همه حال همراه پلیس بودن و تنقلات که بعضی هاش پلیسی و بعضی هاش غیر پلیسی بودن و کیک پلیسی که با گشتن در قنادی ها نتیجه کار این شد و شام و همراه پلیس که در اینجا همراهی خود را با پلیس قطع کرده و به قسمتهای خوشمزه رفتند   و کمی رسیدگی جهت رفع خستگی ...
14 بهمن 1393

پارسا شنا یاد میگیرد!

بالخره بعد از مقاومتهای پارسا در برابر کلاس نرفتن ما پیروز شدیم و الان یک جفت پدر ومادر خوشحال هستیم بللللللللللللله ما پارسا را کلاس شنا ثبت نام کردیم! اوایل خیلی خوب بود یعنی جلسه اول و دوم و دیگه گفتیم خب دیگه خوشش اومده اما بعدش که بابا نبود و با عمو میرفت شروع کرد به بهانه گرفتن مثل: من اگه برم دیگه مربیمون نمیزاره بیام خونه من سرماخوردم حالم بد میشه من سردم میشه و خلاصه هزار تا بهونه دیگه ولی مامان این حرفها رو قبول نکرد و در مقابل گریه ها و روضه خونی ها ی پارسا ایستاد و به کمک عمو داریم میفرستیمش تو دل آب از جمله سوالهای پارسا در زمینه استخر و شنا: پارسا:امروز مربیمون یوپ پرت کرد تا من بپرم توش ! د...
28 دی 1393